به بهانه سالگرد سفر سهراب
می تازی، همزاد عصیان!
به شکار ستاره ها رهسپاری،
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
اینجا که من هستم
آسمان، خوشه کهکشان می آویزد،
کو چشمی آرزومند؟
.
.
.
در جنگل من ، از درندگی نام و نشان نیست.
درسایه- آفتاب دیارت،قصه "خیر و شر" می شنوی.
من شکفتن ها را می شنوم.
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد.
تو در راهی.
من رسیده ام.
اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!
میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.
سهراب سپهری- فراتر

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط گل آفتابگردان
|
