بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد...
صبحدم گلی در آتش می سوخت.
به گرداگردش زبانه های آتش در اهتزاز بود
و نوای قهقهه اش در میان شعله ها
توان ریختن آبی بر آتش را از دیگران گرفته بود
سوخت و
سوخت و
سوخت
تا در شعله و نور محو شد...
*
از آن همه شعله خاکستری بر جای نماند!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت   توسط گل آفتابگردان
|
