هر شب ستاره ای به زمین می کشند وباز
این آسمان غم زده غـــــرق ستـــــاره هاست
¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯
****** "شگفتا !وقتی که بود ، نمی دیدم.وقتی می خواند، نمی شنیدم...وقتی دیدم،
*********که نبود...وقتی شنیدم که نخواند... چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد
********** و زلال در برابرت ، می جوشد و می خواندو می نالد ، تشنه ی آتش باشی و نه آب.
****** و چشمه که خشکید. چشمه که ازآن آتش که تو تشنه ی آن بودی ، بخار شد و به
******** هوا رفت . وآتش، کویر را تافت و در خود گداخت ، و از زمین آتش رویید و ازآسمان
آتش بارید، تو تشنه ی آب گردی و نه آتش!
وبعد:
****عمری گداختن در غم نبودن کسی که تا بود،ازغم نبودن تو می گداخت!"
ØØØØØØØØØØØØØØØ
***** ستاره ای دیگر از سرزمین ستارگان خاموش پر کشید.رو به سوی ابدیت کرد تابه آرامشی ابدی دست یابد.چه سخت است باور این که "منوچهر آتشی" دیگر نیست تا نغمه های شیرینش را برایمان زمزمه کند. روحش شاد!
ØØØØØØØØ
...جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
رفت
رفت
همين
(منوچهر آتشی)
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت   توسط گل آفتابگردان
|
مرا به میهمانی چشمانت دعوت کن
وبرایم گلدانی بیاور
می خواهم
دلم را بکارم
تاجوانه بزند
هروقت که
پیچک سبز دلم
تمام خانه ام
راگرفت
فریاد خواهم کرد:
نگاه کن!!
- تمام خانه ام همرنگ چشم توست.
فریبا شش بلوکی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت   توسط گل آفتابگردان
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت   توسط گل آفتابگردان
|

دانه بـــودم، خواب بودم خوابِ خواب خفته دردنیـــــــای بی رنگ و لعاب
چشم من بر رو شنی ها بسته بود دانه ام از ظلمت شب خستــه بود
آتشـی آمد به جانـــــــم برنشست نور آمـد ظلمــت شب را شکســت
خانه ی من خلـــوتی نمنــــاک شد نور، سوی هجـــــرتم از خــاک شد
نام شمس و نور تابـــــم بـــرده بود آفتــــــابی دانه ام را خــــــوانده بود
ســرزدم برسنـگـــــها راهی شدم همــــــــره دنیای بی خوابی شدم
رو به سوی نورکـــــردم، گل شدم همـــــــدم پروانه و بلبــــــــل شدم
صبح ،چشمــم رو به سوی نور بود شب، غمـــــم از هجر او پرشور بود
آفتابی بود و دشت و بیشـــــه ای من گـــــل نازک تن بی ریشــــه ای
برگـــهایم رنگ از خورشیـــــــد برد سینــــــه ام درشام هجر او فســرد
با حضـــورش خانه ام را باغ کــــرد آتش هجـــــــرش دلـــــم را داغ کرد
چشــــم من جز روی زیبایش ندید عشـــــق آمد در وجــــــود من پدید
چشم در چشم و دلم رو سوی او بار بستـــــــم؛ مقصــــد من کوی او
گردش چشمم به رویش خیره بود عشـــق ما یک آتش دیرینـــــــه بود
دائمـــــا رویم به سمـت نـــــور بود زندگی بی او شـــبی دیجـــــور بـود
قصه عشقــــم به عالم شد خبــر من به سـوی نور می کردم سفـــــر
عاقبت عشقم به وصلش دررسید نورگشــــتم، کس اثر از گــــــل ندید
من اسیر آفتـــــــابی گشتـــــه ام عاشق خورشـــیـد نابی گشــته ام
آفتــــــاب زندگی بخشم بتـــــــاب تابمــــانم من گـل رو بآفتــــــــاب

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت   توسط گل آفتابگردان
|
اگر می خواهید پروردگارتان را بشناسید، معماها را کنار بگذارید.
در پیرامونتان بیاندیشید؛
"او" را همبازی کودکانتان خواهید یافت
درحالی که دستهای خود را در آذرخش گشوده است
وبا باران بر زمین فرود می آید.
خوب بنگرید!
تا پروردگارتان را ببینید.
لبخند "او" در غنچه ها و شکوفه هاست
وچون برخیزد،
به وسیله ی شاخه های درختان دست تکان می دهد!
جبران خلیل جبران
*****************
استشمام بوی خوش عید در پایان یک میهمانی بزرگ ،
لطافت مطبوعی به دلهای منتظر هدیه می کند.
عیدتان مبارک!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت   توسط گل آفتابگردان
|
...سکوتِ آب
می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوتِ گندم
می تواند گرسنه گی باشد و غریو پیروزمند قحط؛
هم چنان که سکوت آفتاب
ظلمات است _
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!
...
احمدشاملو-ابراهیم در آتش
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت   توسط گل آفتابگردان
|

درسوگ مرد مردان
ازدرد می گدازم.
اشکی نمی فشانم.
شعری،نمی توانم!
.....
اینجا هزار صاعقه افتاده است.
اینجا هزار خورشید،ناگاه
خاموش گشته است
اینجا هزار مرد،نه،صدها هزار مرد
از پادرآمده است!
درسوگ مرد مردان
ازدرد می گدازم
آن جان تابناک نباشد؟
باور نمی کنم.
.......
می رفت برج و باروی بیداد بشکند.
می رفت توده های پریشان خلق را
از تنگنای رنج اسارت رها کند.
**
اهریمنان عالم،
همداستان شدند!
توفان و سیل و موج و تلاطم
شمشیر می زدندکه: تاراج!
فریاد می کشید که:
-"مردُم!"
در دره های شرق
خودکامگان ظلمت
خورشید را به بند کشیدند
خورشیددر قفس!
چون شیر می خروشید
تا آخرین نفس.
**
درسوگ مرد مردان
شعری نمی توانم....
ف.م
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت   توسط گل آفتابگردان
|