<
|
بدرود...
|
|
حضور
|
|
با حضور توست که می توانم آن چنان باشم که دوست می دارم.
من جرعه ای از جام حضورت را چشیده ام؛ از این روست که اینسان بی تاب و بی قرارم.
|
|
تفسیر...
|
|
در کوی دوست گر ، سر وانهی رواست مشروب جام عشق ، آب حیــات ماست بی عشق زندگی ، بیهــوده بودن است "تفسیـــر زندگی ،تسخیـــر قلبــهاست!"
|
|
|
|
برای باغبان
|
|
گلی را که با عشق در زمین کاشتی، و با امید آبیاری کردی، و به نور شناساندی، شکوفا شد و رو به سوی نور برد؛ و در این راه تنها تو بودی که صدای بالیدنم را شنیدی و تنها چشمان تو بود که مرا در لحظه شکفتنم می دید تنها تو بودی که چرخش وجودم را به سوی نور نظاره کردی و باغبانی تو بود که مرا گل رویاند تنها امید تو بود که ایستادنم را در برابر خورشید می ستود؛ به خاطر همه ی مهربانی هایت .... سپاس روزت مبارک ای باغبان ذهن و اندیشه ام!
|
|
به بهانه سالگرد سفر سهراب
|
|
می تازی، همزاد عصیان! به شکار ستاره ها رهسپاری، دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار اینجا که من هستم آسمان، خوشه کهکشان می آویزد، کو چشمی آرزومند؟ . . . در جنگل من ، از درندگی نام و نشان نیست. درسایه- آفتاب دیارت،قصه "خیر و شر" می شنوی. من شکفتن ها را می شنوم. و جویبار از آن سوی زمان می گذرد. تو در راهی. من رسیده ام. اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل! میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ. سهراب سپهری- فراتر |
|
در رهگذار باد...
|
|
تو خواستی که من در رهگذار باد نمانم با باد همسفر شوم و عاقبت از او رسم سفر به گل و ریشه ام بیاموزم. اما دلم تنها مسافریست که همراه خواستت با باد راهی سفر کوی دوست شد. من در هجوم باد پرپر شدم خشک شدم ریشه کن شدم!
|
|
ترانه ی رویش
|
|
وقتی بهار رویای پر شکوفه ی یک شوره زار شد، وقتی درخت از آب و نور پر از برگ و بار شد، وقتی که گل نقش و نگار دامن هر سبزه زار شد، من با نور و با نگاه تو روییدم.
|
|
من پشت این دریچه... چشم به راه بهارم
|
|
می آید آرام آرام خوشبوتر از خورشید با دامنی پر از شکوفه می آید از لابلای جنگل وحشی و قلب باغچه ها از خیال بهار مالامال بهار فصل درنگ عاطفه در کوچه باغهاست.
سلمان هراتی
بهاری باشید و سال نوتون مبارک! |
|
سپاس نامه پایان سال
|
|
خداوندا ! تو را سپاس از آنرو که تبعیدی زمینمان کردی...بی فرصت گناه و عصیان، بودن معنی نداشت! تو را سپاس که می توانم آزادانه در برابر چشمانت گناه کنم!چرا که چشم امیدم بر بخشایش توست. تو را سپاس که گاهی ناچارم اشک بریزم تا بیاموزم که لبخندهایم را ارج نهم. سپاس به خاطر فراموشی که تلخی ها را از خاطرم محو می کند. سپاس به خاطر ناتوانی ام که کمک می کند توانایی ها را فراموش نکنم. سپاس به خاطر شکست ها و زمین خوردن ها که دوباره برخاستن را به من می آموزند. تو را سپاس به خاطر رفتن های بی بازگشت ، چرا که در هر رفتنی امید وصالی ابدی است. سپاس به خاطر همه آن چه که از من دریغ داشتی، چرا که همیشه چیزی هست که به خاطر رسیدن به آن محتاج تکاپو باشم! سپاس به خاطر زخم هایی که می خورم و بدی هایی که می بینم ،از آنرو که می آموزم چگونه دیگری را ببخشایم. سپاس که گاه می توانم انکارت کنم تا از یاد نبرم که در برابرت تا چه اندازه حقیرم! خداوندا! تو را سپاس که هستم! |
|
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد...
|
|
صبحدم گلی در آتش می سوخت. به گرداگردش زبانه های آتش در اهتزاز بود و نوای قهقهه اش در میان شعله ها توان ریختن آبی بر آتش را از دیگران گرفته بود سوخت و سوخت و سوخت تا در شعله و نور محو شد... * از آن همه شعله خاکستری بر جای نماند!
|
|
آیا...
|
|
ای گمشده ی من! آیا دوباره باز توانمت شناخت در این مه غلیظِ دود و دیوار آیا دوباره دلم را که در سراچه ی چشمانت به جا گذاشته بودم باز خواهم یافت؟ آیا تو را خواهم یافت؟
|
|
کسی نمی داند
|
|
دراشک غرقه ام امشب، کسی نمی داند دل داده ی غمم امشب، کسی نمی داند تنـهــا بـــهـــانه ی بودن تویی و من بی تو دل رفتــه از کفم امشب ،کسی نمی داند پایــم اسیــــر ماندن و دل وامـــــدار عشق زنجیـــری تنــــم امشب ، کسی نمی داند لیـــلای پر تغــزّلــم و دل بسته ی تو شدم مجنون ترین منـم امشب، کسی نمی داند در آتش شبـــانه ات افتــــاده ام،نگــر برمن زندانــی تبـــــــم امشب، کسی نمی داند بردار شعر تــــــرم را از آشیـــــانه ی اشک دریای روشنــــــم امشب، کسی نمی داند شعری سروده ام اکنون، تا بنگـریم که من ازتو پُـــــرَم، پُـــرَم امشب ،کسی نمی داند
|
|
راز رشید
|
|
به گونه ی ماه نامت زبانزد آسمانها بود و پیمان برادری ات با جبل نور چون آیه های جهاد ، محکم *** تو آن راز رشیدی که روزی فرات برلبت آورد. وساعتی بعد در باران متواتر پولاد بریده بریده افشا شدی و باد تو را با شام خیمه گاه در میان نهاد وانتظار در بهت کودکان حرم طولانی شد تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد وکنار درک تو کوه از کمر شکست! سید حسن حسینی
|
|
خورشیدی بر نیزه...
|
|
گفتند روزی می رسد کزشرق دریک زمان در یک مکان یک روز خورشید تکثیر خواهدشد درپهنه بی منتهای دشت آتشگون روزی دو مهر ناب خواهدخاست گلها برآشفتند:این شرک است تا آسمان بوده است و تا خاور تنها یکی خورشید روییده است اما زمان تقدیر دیگر داشت گویی خیال خلقت خورشید دیگر داشت روزی پس از یک جنگ نامیمون خورشید ما را غرق خون کردند خورشید را برنیزه ها بردند تنها میان دشت چرخاندند رنگ از رخ خورشید خاور رفت وقتی که نام مهر ما بردند گلها همه کافر شدند آخر توحید را در دو شدن دیدند وقتی کنار مهر خود یک روز خورشید بس تابنده تر دیدند
|
|
همینطوری ها
|
|
به چهارسمت اصلی خواهم رفت سراغ تو ونگاههایت. شمال که نیستی، به جنوب نرسیده ام هنوز. اما خیال می کنم جایی حدود طلوع تو را بیابم. خدانکند حوالی غروب گم شده باشی. امیر آقایی |
|
نه سیب ،نه گندم*
|
|
نه آب، نه خاک، مرا روح تو آفرید. نه سیب، نه گندم، مرا وعده ی تو فریفت. نه آدم، نه حوّا، مرا عشق تو زمینی کرد. نه دوزخ، نه بهشت، مرا در خانه ی قلبت مسکن ساز!
...................................................................................................
*نه سیب، نه گندم، آدم فریب نام تو را خورد... |
|
غدیر
|
|
ترانه١٣
|
|
تو آن اشارت روشنی که آدم را به چیدن سیب سرترین شاخه دعوت کرد! بهشت را به نیم نگاه تو فروختم تا با تو برگستره ی خاموش خاک بهشتی نو بیافرینم! یغماگلرویی |
|
قربانی
|
|
|